![]() |
||||
|
||||
|
قدرت و عشق گاهی به یادداشتهای بی شمارِ پراکنده ی دوره ی جوانی سری می زنم. به آلبوم عکس می ماند که هربار ورقش می زنی، انگار برایت تازگی دارد. در تازه ترین دورِ این ورق زدنها به یادداشت کوتاهی برخوردم که فکر کردم شاید شما هم برآن مکثی کنید:
« قدرت در جایی معنا می یابد که جنگ باشد. در جامعه، جنگ است و قدرت معنا دارد جنگِ بین طبقات اجتماعی، جنگِ لایه ها و اقشار یک طبقه ی اجتماعی با یکدیگر برای اِعمالِ سلطه ی فرهنگی بر اقشار و لایه های دیگر آن طبقه، جنگ لایه یی از یک طبقه ی اجتماعی با لایه یا لایه هایی دیگر از همان طبقه برای گسترش حضور و نفوذ اقتصادی خود، جنگِ قدرت در "کوچکترین رکن جامعه" (خانواده) و در مناسبات زناشویی، جنگ بین ملت ها برای حفظ سلطه ی یکی بر دیگری یا رفع سلطه ی یکی از دیگری، جنگ بین دولت ها برای حفظ خود، و... در عرصه ی عشق، جنگ، بی معناست و پس، قدرت بی معناست و اصولا مفاهیمی چون قدرت و ضعف در این عرصه، موضوعیت ندارد. در عشق، هیچگاه از قدرت نمی توان نشانی یافت و از ضعف نیز. ایثار است. پیوند بر دریای لذت و ایثار غلت می زند؛ تا سرانجام در دریا غرق شود.» مهدی فلاحتی - 22 شهریور1386، لندن
|